روایت تنها ابزاری برای بازگویی واقعیت نیست، بلکه خود میتواند بهگونهای فعال در شکلدادن به واقعیت اجتماعی و ذهنی نقش ایفا کند. هر رخداد، پیش از آنکه در حافظه جمعی تثبیت شود، از صافی روایتها عبور میکند؛ روایتهایی که تعیین میکنند چه چیزی دیده شود، چه چیزی نادیده بماند و چگونه تفسیر شود. به همین دلیل، روایت را میتوان نه صرفاً بازتاب رویداد، بلکه بخشی از فرایند ساختن معنای آن دانست.
این اهمیت در بستر جنگ، بهمراتب پررنگتر و پیچیدهتر میشود. جنگ تنها در میدانهای نظامی رخ نمیدهد، بلکه در عرصه معنا، تصویر و تفسیر نیز ادامه پیدا میکند. روایت در اینجا هم امتداد جنگ است و هم بهنوعی سلاح آن؛ سلاحی که نه با گلوله، بلکه با معنا، احساس و اقناع عمل میکند. در این میدان، هدف فقط شکستدادن دشمن نیست، بلکه شکلدادن به درک عمومی از «پیروزی» و «شکست» است. به بیان دیگر، آنچه مردم باور میکنند، گاه از خود واقعیت اثرگذارتر میشود.
برای روشنتر شدن این موضوع، میتوان به مثالی ساده توجه کرد: در جریان هدف قراردادن جنگنده f15 آمریکا در کهگیلویه و بویراحمد که در سطح عینی، بهوضوح به سود ایران بود، آمریکا با خلق روایتی قوی و تمرکز بر عملیات نجات خلبانان، و ساختن تصویری قهرمانانه از این ماجرا، ذهن مخاطبان را بهسوی دیگری هدایت کرد، نتیجه در عرصه ادراک عمومی دگرگون شدن واقعیت بود. در چنین حالتی، شکست اولیه آمریکا به حاشیه رفت و آنچه برجسته شد، «پیروزی» در نجات خلبانها بود.
از این منظر، روایت میتواند جایگاه «غالب» و «مغلوب» را در ذهنها جابهجا کند. اگر یک طرف در میدان نظامی دست بالا را داشته باشد اما در میدان روایت شکست بخورد، ممکن است در حافظه جمعی بهعنوان بازنده شناخته شود. برعکس، طرفی که در واقعیت میدانی متحمل خسارت شده، با روایتسازی مؤثر میتواند خود را پیروز جلوه دهد. این جابهجایی ذهنی، در بلندمدت حتی میتواند بر واقعیتهای بعدی نیز اثر بگذارد؛ چرا که تصمیمها، همبستگیها و کنشهای اجتماعی، تا حد زیادی بر پایه همین ادراکها شکل میگیرند.
در نتیجه، روایت را باید میدانی مستقل اما درهمتنیده با میدانهای دیگر قدرت دانست؛ میدانی که در آن، نبرد بر سر معنا جریان دارد. در این نبرد، هر کس بتواند روایت قانعکنندهتر، اثرگذارتر و ماندگارتری بسازد، نهتنها در ذهنها پیروز میشود، بلکه میتواند مسیر فهم و حتی سرنوشت وقایع را نیز تغییر دهد.